اين دفعه ى چهارمه كه ميريم آزمايشگاه و دست از پا درازتر بر مى گرديم خونه . . .
امروز خيلى خوش گذشت به من اما حيف كه خيلى خسته بودى . از اون كتاب فروشى تا رايحه ى ســــيـــر اون آقا !!!
كتاب فروشى فكر كرده بود چون ما از حسن آباد اومديم سرمون يه كلاهى بذاره ديگه … فكر كن از كتاباى پيام نور گرون تره جزوش .
آخــى ياده سوسكه افتادم . . . بنده خدا منتظر بود تو رو در حال احـتـضـار ببينه بعد بميره . چقدر با احساس پات رو بقل كرده بودا … الان اون طنين صداى « قِــرچ » كه زير پام لهش كردم تو گوشمه …
مى خواستم از نشستنت روى اون صندلى ِ درب و داغووون عكس بگيرم , اما محيطش مناسب نبود .
بعدشم كه نشستيم سه نفرى هنرنمايى « پــهــلــووون اكــبـــر » رو ديديم .
كلاسمون هم كه افتاد 8 تير . اينجا نوشتم كه يادم نره !
راستى وقتى ديدم دويديد به واگن خانما رسيدين منم سوار مترو شدم , واگنى كه سوار شدم تقريباً مملو از جمعيت بود . وقتى درها بسته شدن يكم اومدم عقب … جاى سمانه خيلى خالى بود … اون جناب آقاى خوش رايحه بقلم بود . تنه به تنه كناره هم وايستاده بوديم . فكر كنم هم صبحونه سير خورده بود كلى , هم شامپو سير پرژك ( ! ) زده بود , هم مسواكش با عطر سير بود !!!
امروز كه گفتى مى خواى برى كافى نت تا اومدم آدرس اينجا رو بهت بدم مترو اومد . الان منتظرم كه آن بشى , چون مى خوام آدرس اين دخمه رو بهت بدم . . .
( شنبه / 11 خرداد / 87 )