تا حالا شده خودت رو « تــبــعــيد خـود خـواسـتـه » كني ؟
من ديروز اين كار رو كردم … خيلي سخته . دردناكه … شايد چند تا قطره اشكتم در بياره … اونم جايي كه بايد مغرور باشى !
هستي … ولي نبايد باشي . وقتي تصميم گرفتي بايد پاش وايستي … وقتي يه احساسي تو وجودت بهت ميگه « بود و نبودت فرقي نمي كنه » … خب نــبــاش !
ديروز با خودم لجم گرفت . خيلي بچه گانه … از خودم فراري بودم … به خودم دايم مي گفتم :
كسي كه تو ديوانه وار دوستش داري از تو خوشش نمي ياد . . .
اون وقت تو به چه حقي از خودت بدت نمي ياد ؟!
همش توهمات ِكودكانه … فكر هاي مشوش . بالا پائين كردن هاي بي سر و ته اس ام اس ها … و خوندن هزار باره ي اون ها تا بلكه گذر كند ِ كند ِ كند ِ زمان رو بشه اين جوري فراموش كرد … اما مگه چند بار ميشه يه آهنگ رو گوش كرد و پا به پاى صوتِ خوش ِ آواز ِ ناز ِ يه بزرگ مردي شعر عاشقانه اش رو نوشت ؟ رو صندلي خودم رو حبص كرده بودم … به خودم گفتم فكر كن فلجي …
دارم به خودم تلقين مي كنم كه كار كاره درستيه … اصلاً نمي دونم چرا همه ي كاراي من درسته اما اوضاعم اين قدر آشفتس ! تلقين كردن شده كار روز و شب اين روزگار من …
اين شعر بيشتر از هر چيز ِ ديگه اي اين روزا تو ذهنمه :
اگر بر جاي من غيري گزيند دوست حاكم اوست
حرامم باد اگر من جان به جاي دوست بگزينم
هديه ى « ن .م » عزيز
نوشتن از غم عشق خوبه , يكم آدم تخليه مي شه . اما فايده نداره … مثل همه ي كاراي ديگهاي كه انجام ميدي تا به معشوقِت نزديك بشي …
من بودم و دوش آن بت بنده نواز
از من همه لابه بود و از وي همه ناز
نمي دونم تا كي مي تونم تحمل كنم و اين جوري خودم رو تو تبعيد حبس كنم اما مي خوام تا جايي كه مي تونم تو حبس بمونم … شايد عفوي از طرف يه معشوق نصيبم شد !
البته شايد … به قول حميد مصدق :
چه اميد عبثى …
از دوست به يادگار دردي دارم كان درد به صد هزار درمان ندهم
من درد تو را ز دست آسان ندهم دل برنكنم زدوست تا جان ندهم
چه حال ِ خراباتي به آدم دست ميده وقتي فارغ از عشق اين ابيات رو مي خونه و غمي نداره كه غصه اش رو بخوره … ( شعر هايي كه نوشتم بوي آلبوم يادگار دوست رو نمي ده ؟! )
يه سوال دلم مي خواد از تـــو معشوق محبوبم بپرسم :
كه اى نگارينم , تا به كِى فارغ از عشق ؟!
ديروز روز بدى بود …
راستي ببين اين غم چه به سر آداب و رفتار آدم مياره …بايد بگم سلام WordPress … و يك خداحافظي تلخ براي پست اول …
وداع هميشه حزن انگيزه , اما به اميد اينكه فردا ببينمت , خدا نگه دارت …
( پنج شنبه / 19 ارديبهشت / 78 )