دقيقا” مي دونستم كه نه نمايشگاه مي خواي بري , نه كتاب خونه . اصلا” منتظر اس ام اس ـت نبودم چون اخلاقت رو شناختم ديگه … وقتي ميگي :
اگه جور شد بهت خبر ميدم …
خودم مي دونم كه يعني چي … دفعه ي اولم كه نيست . ولي يه سوال ازت دارم , چـــرا ؟!
خيلي سخت بود برام تنهايي پاشم برم كتاب خونه , اون سر شهر … تجريش خيلي خنك بود … بازم به سختي اتوبوس هاي شهرك قايم رو پيدا كردم … همون اتوبوس هايي كه روش نوشته « دانشگاه *** *** » …
همونى كه وقتى ميشينه رديف جلو , با اون موهاش ديد كلاس مختل ميشه (
) كـــى ؟!
از كتاب خونه اومدم بيرون . تو تجريش خيلي هوا بهاري شده بود … اما شلوغي تجريش رو دوست نداشتم هيچ وقت … سوار اتوبوس هاي انقلاب شدم …
آها … يادم رفت بگم كه غزليات سعدي رو از كتاب خونه گرفتم … تو راه كلي طربناك شده بودم … غزل هاي سعدي خيلي … ( از اون سه نقطه هاي معني دار ! )
انقلاب كه رسيدم بارون مي باريد . هواي انقلاب كثيف نبود . دوران دبيرستان يكي دوبار اين جوري ديده بودمش … خيلى دوست داشتني ميشه هوا وقتي بارون ريز ,تند با اسانس بهار مي خوره روي بدنت و شيشه ي عينكت رو خيش مي كنه و همه جا تيره ميشه … دوست داشت پيشم بودي اونجا و بهت مي گفتم :
دوستت دارم و می خوانم بهار را ، فصلی که در آن زاده شده ای . . .
اما مي دوني كه اين روزا طرح نمي دونم چي چيه زيبا سازي پياده رو هاست ديگه … گند زده شهرداري به انقلاب … فكر كن , بارون مي باريد , بوي نم بارون و خاك تو هوا بود … اولاش خوب بود اما ديگه آخرا شده بود گِل و …
راستي يه مغازه بود كه الهام بهم معرفي كرده بود , كلي ورق براي خوشنويسي داره … اون پيشنهادي كه بهم دادي ( البته تعارف ! مي دونم الان داري پيش خودت ميگي اين يــــارو هنوز نفهميده من اهل تعارف نيستم … ) رو خيلي زياد منتظرش بودم …
الان دنبال چند تا بيت شعر مي گردم … ولي كاش مي شد اين شعر رو برام بنويسي :
همان بهتر که دردسر نماند در درون من
همان بهتر که این سر را
کسی جز من نداند
لیک ،
کسی همدرد می خواهم که گویم سرّ پنهانی
توانم نیست که تنهایی
کشم بار پر از غم را
امانم نیست که مأوایی
پناهم باشد این دوران
که سرشار از پلیدی هاست
پر از نیرنگ و حیلت هاست
پناهی گرم می خواهم
که آنجا
جز من و جز او و جز ما ، هیچ نَبود
ولی آخر
مگر ما دو تن هستیم ؟؟
دو تا هستیم ؟؟
نه ، نه ، هرگز !
حرامم باد اگر این را بگویم باز !
ما دو تن نبودیم و نخواهیم بود !
ما یکی بودیم و یکی هستیم و خواهیم ماند . . .
پناه بی کسی هایم :
مگر قاموس عشق بازی ، دو تایی را پذیرا هست ؟
مگر در بزم عاشق ها
بجز تو – یار و دلدارم – دگر محرم محیا هست ؟
تو را می خواهمت ای دوست
تو را که دوست می دارم
تو را که عاشقت هستم !
تو را که بی تو بودن را ، توانم مرگ خویش خوانم
مرا تنها مَگذار !
ای دوست : ای عشق . . . ؟؟؟
سرقت شده از «تـاسـيـان»
تو از اين شعر چيزي متوجه مي شي ؟! گمان نمي كنم … نـــه
( شنبه / 21 ارديبهشت/ 87 )