06:35:51 … عصر دوشنبه … 23 ارديبهشت …
ثبت اين لحظه برام خيلي شيرينه … تجربه ي سرشار از اضطراب و نگراني و ذره اى شادي و كوهي غم بود برام … خيلي زياد هيجان زده شده بود .
دست و پام رو گم كرده بود … تـــو … خودت بودي كه آن شده بودي ؟
باور نكردني بود … هنوزم برام سخته … بايد اعتراف كنم هيچ وقت بدون اضطراب در برابرت نبودم . هيچ وقت … از لكنت هاي مكررم معلومه , نه ؟ مي دونم تو دلت بهم بارها خنديدي …
برام هميشه تلخ بوده حضورت چون مي دونم لحظه ي كوتاهي در برابرت هستم و بعدش بايد تو تنهايي بي تو بودن لحظه ي هاي ناب با تو بودن رو به ياد بيارم و سرشار بشم از حسرت ديدار دوباره ي تو …
هنوزم نتونستم باور كنم كه باهات چت كردم … مرسي … مرسي .. مرسي كه اين فرصت رو بهم دادي …
بيشتر از اوني كه بتوني فكر كني نوشته هامون رو تو مسنجر خوندم … همه شونو حفظ شدم … حالا يه مكان مقدس شده برام !
همشون برام خاطره شدن … يه خاطره ي كوتاه … اما شيرين .
تو : چــشــم بــصــيرت نــدارى !!!
من : چشم بصيرت نمي خواد , ديده ى دل مي خواد , كه دارم …
وقتي بحث وبلاگ «ن.م» بود , چرا بعد از اينكه اين شعر سهراب رو از «تاسيان» نقل كردم هيچي نگفتي ؟
بهترین چیز رسیدن به نگاهی ست که از حادثه ی عشق تر است .
فكر كنم تو مفهومه كلمه ي « عـــشـــق » گير كرده بودي … شايدم اصلاً توجهى نكردي … البته مي دونم كه سرت شلوغ بود و عجله داشتي , اُهـــوم , آره ... عجله داشتي .
Saeed : man beram in lahazat ro sabteshon konam
Reyhane : boro be sabte ahval begu …
Reyhane : estekhdamet mikonan!!!
;)Reyhane:
Saeed : be darde sabt ahval nemikhoram …
Reyhane : chera…
Saeed : chon to ahvale khodam mondam …
Reyhane : shekaste nafsi nakon!
شكسته نفسي نمي كنم . سعي مي كنم اينجا بنويسم و بنويسم و بنويسم … اما اونقدر توانايي ندارم تا احوال خودم رو از قلب مالامال از دردم به سر انگشتام هدايت كنم تا غم سنگين درونم رو به كمك دگمه هاي كيبورد بتونم ثبت كنم …
شايد روزي آدرس اينجا رو بهت دادم تا خودت قضاوت كني …
من : سخته گفتنش … اما برو …
من : مواظب خودتم باش …
تو : مرسى ى ى ى ى ى …
تو : باى !
و 10 ثانيه بعد از خداحافظي تو , منم خداحافظي كردم …
راستي خريد خوش گذشت ؟!
فصلی که من با تو ما شد ; فصل سبز خواهش برگ
فصلی که ما بی تو من شد ; فصل خاکستری مرگ
(دوشنبه / 23 ارديبهشت / 87 )