اين روزا خيلى خيلى احساس مي كنم سعدي داره حرف دلم رو مي زنه … بيش از هر كاري غزليات سعدي رو مي خونم . چند وقت پيش يكي از دوستام به جاي سعيد بهم گفت «سعدى» !
الان حرفاي سعدى يه جوري بهم اميد ميده , راهنماييم مي كنه …
گر كند انعام او درمن مسكين نگاه ور نكند حاكم است , بنده به فرمان اوست
گر بزند بي كناه عادت بخت من است وربنوازد به لطف , غايت احسان اوست
امروز تو اتوبوس كه به سمت دانشگاه مي رفتيم با اينكه شايد چند متر بيشتر با هم فاصله نداشتيم اما خيلي احساس دوري مي كردم … اول تا آخر راه داشتم سعدى خواني مي كردم … جات خالي بود ! اما نـــه … تو فارغي … منظور سعدي رو متوجه نمي شي …
رضاي دوست نگه دار و صبر كن سعدي كه دوستي نبود ناله و نفير از دوست
مي دوني ياد چي افتادم وقتي داشتم اين بيت رو مي خوندم , همين چند وقت پيش بود كه تو اتوبوس كه وايستاده بودم نزديكاي شهر ري بوديم … اتوبوس يكم خلوت شده بود , من تو قسمت مردا وايستاده بودم … خود خواسته يا از روي فوضولي يا هر چي , اصلاً مهم نيست … اينكه هيچ حسي نسبت بهم رو نداري با يه طنين ِ خفيف تر و دردناك تر شنيدم … وقتي داشتي به سمانه مي گفتي … كاش يه ذره به اين فكر مي كردي كه ممكنه بشنوم و اون وقت چه حالي بهم دست ميده !
وقتي چند روز قبل از اون جلوي روم بهم گفتي ناراحت نشدم, يا حقيقتش كم ناراحت شدم , چون مي دونستم , اما اون روز واقعاً دلم شكست … واقعاً … شايد بايد گوشام رو مي گرفتم كه نشنوم … كاش مي شد خيلي از حرفا رو نشنيد !
تو همين حال و احوال بودم كه اين غزل رو كه نوشته بودم و همراهم بود براي چندمين بار خوندم ; من چرا دل به تو دادم …
ديگران چون بروند از نظر از دل بروند تو چنان در دل من رفته كه جان در بدني
تو همايي و من خسته بيچاره گداي پادشاهي كنم ار سايه به من بر فكني
ببين تو همين چند دقيقه چقدر احوال آدم مي تونه عوض بشه … اين دو تا بيت بالا رو كه مي خونم به ياد حرفت ميافتم كه در كمال قصاوت قلبت گفتي :
مشكل ما اينه كه زياد همديگرو مي بينيم !!!
واقعاً زياد مي بينيم همديگرو ؟!
كاش اونقدر اضطراب و هيجان نداشتم اونجا تا اين بيت ها يادم بودن … بهم گفتي :
اگه منو يه مدت نبيني فراموش مي كني !!!
اين بيت رو فردا بهت ميدم تا رو اون ورقايي كه قبلاً گفته بودم برام بنويسي . كاش موقع نوشتن به مفهومشونم دقت كني …
راستي امروز براي اولين بار تو محيط دانشگاه تو جمع بهم گفتي « ســعــيــد » به روي خودم نياوردم , چون تو جمع 4 نفره بوديم , اما ضربان قلبم بالا رفت به شدت !!!
مي خواستم با فرياد ازت تشكر كنم . فريادي سرشار از سكوت تو چشمام جمع شد … اما نتونستم تو چشمات خيره بشم تا صداى فريادم رو بشنوى . . .
تا الان 4-5 بار بيشتر نشنيدم با اسمم صدام كني … هر كدومشونم يه خاطرس برام … يكي تو ايستگاه صادقيه … يكي تو ايستگاه مولوي … يكي تو اون شهر مخروبه …
طنين سعيد گفتنت تو گوشم نمي پيچه … بازم بهم بگو …
ريــــــــحــــــانــــــــه !
( پنج شنبه / 26 ارديبهشت / 87 )