وقتي احساس ميکني قابل دوست داشتن نيستي … وقتي كسي نيست كمكت كنه … وقتي تو جمع هستي و احساس غربت مي كني … وقتي معشوقت , معشوقت نيست …
نرفته کام تشنه ای
به جستجوی چشمه ها
خطوط نقش زندگی
چو نقشه ای بر آّب شد
چه سینه سوز آه ها
که خفته بر لبان ما
هزار گفتنی به لب
اسیر پیچ و تاب شد
نه شور عارفانه ای
نه شوق شاعرانه ای
قرار عاشقانه هم
شتاب در شتاب شد
نه فرصت شکایتی
نه قصه و روایتی
تمام جلوه های جان
چو آرزو به خواب شد
نگاه منتظر به در
نشست و عمر شد به سر …
خيلي احساس تنهايي مي كنم ريحانه … خيلى … خيلى مي خوام باهات صحبت كنم اما تو اجازه نمي دي .
كاش حداقل بهم مي گفتى چه عيبى دارم كه قابل دوست داشتن نيستم ؟
( جمعه / 27 ارديبهشت / 87 )