از وقتي تو خود ِ دانشگاه بوديم و لحظات به شكل جديدي داشتن به جلو و عقب حركت مي كردن , تــا همين چند لحظه ي پيش تو اين فكر بودم كه از ديروز چي بنويسم ؟

از كجاش بنويسم ؟ كدوم لحظش رو ثبت كنم تا يادم نره ؟ بار سنگين كدوم نگاهت رو به خاطر بيارم و اينجا سبك و سبك و سبكش كنم تا تو اين دخمه ي تنهاييم بتونه جا بگيره ؟

كدوم « آقاى رحيم زاده » گفتنت رو اينجا با اشتياق فراوان ثبت كنم ؟ به دنبال مرحم ِ‌ زخم ِ كدوم بي توجهيت باشم ؟

اما , چيزي پيدا نكردم … هيچى … حتي بي توجهي هم بهم نكردي كه بخوام ازش ياد كنم . ديروز روز سختي بود .

*** راستي , امروز آخرين روز زيباترين ماه ِ ساله بايد به انتظار سومين پنج شنبه ارديبهشت سال 88 بشينم … با احتساب كبيسه بودن امسال ميشه … 352 روز ديگه … از الان تو فكرشم …

كاش تمام ِ سال هايي با من هستي كبيسه بودن و تمام شب ها يلدا …

( سه شنبه / 31 ارديبهشت / 87 )

 

 

 

نظر بدهید

*
*