امروز طبق معمول دير راه افتادم … آزادي هم كه طبق روال عادي طبيعت مملو از ماشين بود … سوار اولين ماشيني كه نگه داشت شدم .
- آقــا مـــــتـــــرو ؟
- اهـــوم …
تو مسير كوتاهي كه تا مترو مونده بود مثل تمام ثانيه هاي ديشب تو اين فكر بودم كه امروز رو بدون تـــو كه بهانه ي من براي اومدن به اون مــخــروبــه هستي چه جوري سر كنم . اونم كلاس پر شور و هيجان فيزيك 3 …
روبروي ايستگاه مترو پياده شدم … وقتي داشتم از روي پل عابر به ميدون آزادي نگاه مي كردم خيلي دلم گرفت … پيش خودم يه روز ِ كسالت بار رو تجسم كردم . امروز نه تو قرار بود بيايي نه نيوشا و نه حامد .
وقتي داشتم از Gate مترو رد مي شدم صداي رسيدن مترو رو شنيدم , با عجله ي فراووون تونستم خودم رو به مترو برسونم … اوه خداي من … كي باورش ميشه كه صندلي خالي وجود داره . مكث نكردم و نشستم . از تو كيفم « غزليات سعدي » رو بيرون آوردم … شروع كردم جلاي روح و صفاي تن .
به ايستگاه امام خميني كه نزديك شدم بدون رغبت كتاب رو بستم و تو كيفم گذاشتم تا اولين فرصت تو راه شهر ري شروع به ادامه ي جلا دادنم بشم … زياد معطل اومدن مترو نشدم … يك يا دو دقيقه … مترو كه اومد سريع همون جلوي در تكيه دادم و سريع كتاب رو بيرون آوردم و شروع كردم به لذت بردن … چون تو ذهنم اين بود كه الان بايد تو شمال باشي زياد به نزديك شدن به ايستگاه مولوي حساس نبودم … به ايستگاه مولوي رسيدم . يه غزل رو شروع كردم به خوندن …
من بی مایه که باشم که خریدار تو باشم حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم
ديگه نزديك بود كه درها بسته بشه و حركت كنيم … سرم روي غزليات بود . يه خانمي با عجله اومد تو …
ببخشيد !
ســـــلام !
خداي من , اون لحظه به اندازه ي يه عمر جــا خوردم !
ريــــحـــانــــه ؟!!!
آمدي , وه كه چه مشتاق و پريشان بودم . . .
ديگه چي بگم از اون همه احساسم ؟
بگم كه يادمون نره ;
اون صداي مهيب ِ قطاري كه تو ايستگاه « خــزانـــه » اومد اما خودش نيومد !
سوغاتي كه قرار شد فردا بياري !
نكتار سه ميوه ي دست سازي كه خوردي ! ( اكسپك تورانت !!! )
راستي همين الان آدرس وبلاگ رو براي « مانى » آف گذاشتم !
پي نوشت : ميتوني ادامه ي اون غزل رو كه نذاشتي كامل بخونم , اينجا بخوني ! « ايـــنــجــا »
( دوشنبه / 6 خرداد / 87 )