امروز وقتى قرار شد بهت زنگ بزنم خودم رو براى حرفايى كه قرار بود بشنوم و بگم آماده كردم … براى اينكه فراموش نكنم چى مى خوام بگم هم تمهيداتى در نظر گرفتم !!!
همين چند دقيقه ى پيش بود كه پيش دستى كردى و بهم زنگ زدى … دوبار ! وقتى ديدم شماره آشنا روى گوشيم افتاده خوشحال شدم خيلى جا خوردم .
شرح حواشى رو دوست ندارم … ادامه نمى دم .
حال ما خوب است , اما تو باور مكن …
به نظرت مى تونم اين همه غم و غصه رو براى يكى از عزيزترين هام ببينم و بى تفاوت باشم ؟!
ساعت 7:12 / عصر روز يك شنبه .
( يك شنبه / 2 تير / 87 )