الان ساعت 4 و خورده اى ِ آغازين ساعت هاى يك شنبــس . فكر ديروز و آزمايشگاه و هم گروه نشدنمون و يه مثنوى حرف هاى ناگفتم كه داره مثل موريانه تخته پاره ى نازك ِ طاقتم رو مى خوره …

خيلى دوست دارم بدونم همين الان ريحانه ى عزيز ( عزيز , نـــه عزيزم ! ) چه كارى داره مى كنه ؟‌

آهنگ هامو گوش مى كنى ؟

خط ِ كج و كولم رو نگاه مى كنى و به نواقصم مى خندى ؟

شايدم دارى عكس ها رو نگاه مى كنى ؟ عكس هاى دو نفره ؟!!!

نـــه … فكر كنم هيچ كدوم … اما خيلى حريصانه دوست دارم بدونم الان چى كار دارى مى كنى .

 

هر چى تلاش مى كنم كمتر صريح باشم , موفق نمى شم … پس ديگه تلاش نمى كنم .

الان سرشارم از احساس .

لبريزم از غـــم .

مالامال از دلواپسى .

حيرانم كه اين چه احساسيه !

اگر من عاشق صنمى شدم كه لايق عشقش نيستم . . . پس چرا عاشق شدم ؟

چرا بايد شاهد مرگ آرزوهام باشم ؟

چرا  خداوندگار اين قدر سنگدله ؟

چرا اشك هاى من قطع نمى شه ؟

چرا تو به اين وسعت خوبى ؟

چرا من اين قدر حقيرم ؟

چرا من اينكه عشق نورزم مرا به سر نرود ؟

چرا عاشق نباشم ؟

 

 

 

( يك شنبه / 9 تير / 87 )

 

 

 

 

 

نظر بدهید

*
*