الزا : مى تونم يه داستان برات تعريف كنم ؟
ريكى : پايان تعجب آورى داره ؟
الزا : هنوز پايانش رو نمى دونم .
ريكى : بسيار خُب , تعريف كن . شايد ضمن تعريف كردن پايانى براش پيدا كنيم .
ويكتور : من خوب مى دونم تنها بودن يعنى چى .
ويكتور : ببينم چيزى هست كه بخواى بهم بگى ؟
الزا : نه ويكتور چيزى نيست .
ويكتور : مى دونى چقدر دوست دارم الزا ؟
الزا : بله , بله مى دونم .
الزا : هركاريمم بكنن تو باور مى كنى كه من …
ويكتور : حتى لازم نيست كه بگى . من باور مى كنم .
ويكتور : شب به خير عزيزم .
گروهبان رنــو : سرانجام عـــشـــق بر رســتـــگــارى پيروز شد !
ريكى : نــــه … گريه نكن , يكى داره نگات مى كنه بچه !
الزا : خداحافظ ريك ! به اميد آينده .
ريكى : عجله كنيد وگرنه هواپيما ميره . . .
ريكى : شايد اين واقعه فرصت خوبى براى شروع باشه !!!
پى نوشت اختصاصى :
مى خواستم در مورد ديالوگ هاى بالا مطلبى بنويسم … اما قبل از اينكه چيزى رو بخوام تو ذهنم پرورش بدم تا در خور نوشتن بشه كلماتى آشنا شنيدم :
زبــان خــامــه نــدارد ســر بــيــان فــراق وگـرنه شـرح دهـم بـا تـو داسـتـان فراق
دريــغ مــدت عـمــرم كـه بـر امـيـد وصـال به سر رسيد و نيامد به ســر زمان فراق
كنون چه چهاره كه در بحر غم به گردابى فـــتــاد زورق صـــبــرم ز بـــادبـــان فراق
اگــر به دسـت مـن افـتد فـراق را بكشم كـه روز هــجر سـيـه باد و خانـمان فراق
نمى دونم براى چندمين باره كه چيزى دنبالش مى گردم تا بگم رو مى شنوم … شايد يه جور الــهـــام !
در مورد فيلم , كاراكترها , بازيگران , شخص همفرى بوگارت فقيد ميشه مقاله خوند و نقدها ديد و حرف ها گفت و ساعت ها مشغول فيلم بود …
اما ترجيح ميدم تو تعليقى كه ريكى برام ساخته غوطه ور بمونم … كاراكترش من رو بيش از پيش آشفته و حيران كرد .
اينكه چرا تو آخرين برخوردش با الزا ازش خداحافظى نكرد ؟!
چرا با هواپيما از كازابلانكا نرفت ؟
و چرا هاى ديگه اى كه ذهنم رو مشوش كردن .
مه ِ سكانس پايانى فيلم جــز آرزوهامه … مه هاى غليظ لندنى كه فقط خودت و بقل دستيـت رو مى تونى حس كنى … البته اگه كــســــى باشه كه كنارت باشه !!!
( چهارشنبه / 12 تير / 87 )
