واي ، باران . . .
باران ؛ شيشه ى پنجره را باران شست
5 يا 6 دقيقه از شروع پنج شنبه نگذشته بود . بوى نمى تازه به مشام مى رسيد . سكوت خانه و خواب همسايه ها اجازه مى داد كه نم نم بارون رو بشنوم . خيلى دوست داشتم قطره هاى بارون رو لمس كنم اما تو اطاقم نشسته بودم . شايد يه محرك نياز داشتم …
سعيد پاشو بريم پشت بوم !
بله , همين كافى بود . بارون چند دقيقه بيشتر دوام نياورد اما تو همون چند دقيقه هم تطهير شدم .
زندگى آبتنى كردن در حوضچه ى اكنون است .
اين شعر سهراب رو كه الهام دوست نداشت براش نخوندم عوضش چند بار با هم « غم غمناك » سهراب رو خونديم .
مثل اين است كه شب نم ناك است . . .
خيس و طربناك شديم . خيلى به من خوش گذشت و جاى خاليت رو كنارم حس كردم .
جات واقعاً خالى بود .
( پنج شنبه / 13 تير / 87 )