نگارا  ، از   وصال خود   مرا    تا کی   جد ا داری   ؟

چو  شادم  می‌توانی  داشت  ، غمگینم  چرا  داری؟

 

 

( پنج شنبه / 6 تير / 87 )

 

 

 

 

  • ساعت 4:10  / بيدار شدم تا ببينم والپيپرهايى كه گذاشته بودم دانلود شه , تموم شدن يا نه . تموم شده بودن . حالا ديگه حجم عكس ها بيشتر از يه CD شده . اميدوارم اين عكس هاى ناچيز دقايقى هم كه شده ريحانه ى عزيزم رو فارغ از دردهاش كنه …
  • ساعت 10:20 / SMS زدم تا روز زن رو بهت تبريك بگم . روزت مبارك ريحانه  جان
  • ساعت 11:30 / دارم با حامد صحبت مى كنم … اين امتحان لعنتى چرا نمى ياد ؟!
  • ساعت 13:30 / نشستم جلوى مانيتور . دستم زير چونمــه و فكرم مشغول !
  • ساعت 2:00  / حاضر شدم و راه ميافتم كه ببينمت و آخرين امتحان تئورى اين ترم رو بدم .
  •  

بقيه ى ثانيه هاى امروز هم اونقدر كسالت آور و آزار دهنده بود كه نمى خوام چيزى ازشون بنويسم .

 

 

 

( سه شنبه / 4 تير / 87 )

 

 

امروز وقتى قرار شد بهت زنگ بزنم خودم رو براى حرفايى كه قرار بود بشنوم و بگم آماده كردم … براى اينكه فراموش نكنم چى مى خوام بگم هم تمهيداتى در نظر گرفتم !!!

همين چند دقيقه ى پيش بود كه پيش دستى كردى و بهم زنگ زدى … دوبار ! وقتى ديدم شماره آشنا روى گوشيم افتاده خوشحال شدم خيلى جا خوردم .

شرح حواشى رو دوست ندارم … ادامه نمى دم .

حال ما خوب است , اما تو باور مكن …

به نظرت مى تونم اين همه غم و غصه رو براى يكى از عزيزترين هام ببينم و بى تفاوت باشم ؟!

ساعت 7:12  / عصر روز يك شنبه .

 

( يك شنبه / 2 تير / 87 )

 

 

امروز اولين روز تابستونه و چقدر طولانى شدن روزها رو حس مى كنم .

دلم مى گيره وقتى اين همه ثانيه ها رو بدون تو مى گذرونم …

روزهاى بدون تو سخت و تلخ مى گذره .

كاش امروز 4 تير بود و به بهانه ى امتحان فيزيك 3 مى ديدمت .

راستى هنوز تشنه ى شنيدن صوت دلنشينت هستم , اما نمى تونم مزاحمت بشم .

 

 

( شنبه / 1 تير / 87 )

 

 

 

نمى دونم تو اين دو – سه روز اخير چرا هر چى SMS مى زنم جوابى بهم نمى رسه . شايد اصلاً بهت نمى رسه …

شايد امروز – فردا مجبور شم زنگ بزنم . مى خوام صدات رو بشنوم كه مطمئن بشم حالت خوبه .

دیري    است    که      دلدار     پیامی     نفرستاد                                      ننوشت        سلامی       و       کلامی      نفرستاد

حافظ  به  ادب    باش   که   واخواست    نباشد                                         گر     شاه       پیامی      به       غلامی       نفرستاد

 

( چهارشنبه / 29 خرداد / 87 )

 

 

 

خوشحال شدم امروز شنيدم حالت بهتر شده .

مهمونى خوش بگذره .

 

( دوشنبه / 27 خرداد / 87 )

 

 

 

 

 

 

 

 

يك شنبه , 26 خرداد  ,5:30 به وقت زمينى … در روزى كه حال و حوصله نداشتى …

 

سلام …

سلام .

 

كارم از گريه گذشتست , بر آن مى خندم !!!‌

 

من در لحظه شادم , ولى افسوس كه زودگذره !

 

هيچ چيز نيست كه بهم شادى ابدى بده … جز يه چيز … چيزى كه نمى خوام ديگه با صداى تو بشنوم ! هيچ وقت به زبون نيارش … عــاجــزانــه خــواهــش مــى كــنــم !

 

چرا , وجود كسى براى تو زندگى نيست ؟

 

حتماً خودتى احمق !!!

 

بر من ببخشاى !

اى        شاه         درويشت      منم                                   درويش    دل    ريشت      منم

شما بايد بر من ببخشايى …

 

درست ميگى , واقعاً مجبور به تحمل موجود ناقص الخلقه اى مثل من نيستى … اين كمال جسارت ِ منه كه در محضر شما هستم .

 

دوست داشتن مگه شغل و حرفس كه توانايى بخواد ؟

 

 تو كه آدم نيستى !!!  ( فرشته اى ! )

 

فكر مى كنى تا كى نمى تونى دوست داشته باشى ؟‌

 

نبينم اشكتو …

 

به همون قرآن مى دونم !

 

اگه منو هيچ وقت دوست نداشته باشى , ذره اى از عشقم كم نميشه .

 

احساسى كه الان دارم رو هيچ وقت فراموش نمى كنم .

 

چشمات كه خيس نيست ؟

 

نـــه , تو مهم ترى !

 

مى دونم كه مى دونى خودم گفتمش , پس اذيت نكن !

 

خيلى افتضاحه !

 

باى …

باى .

 

 

———————————————————————————————

اين گفتگو رو مثل تمام SMS ـها و معدود چت هامونsave  مى كنم .

جــاودانــه شـــد

 

 

( يك شنبه / 26 خرداد / 87 )

 

 

 

 

 

آزمون رياضى – فيزيك امروز بدترين آزمون عمرم بود , حتى هيچ كدوم از كنكورهام رو اينقدر بد نداده بودم .

اما امروز يكى از بهترين روزهايى بود كه تو 4 ترم گذشته تجربه كردم … براى اولين بار تو توى اين خاطرم نقشى نداشتى .

حدود يك ساعت و نيم بدون مكس و سر پا تو ايستگاه امام خمينى با يه هم كلاسى صحبت كردن و گفتن و شنيدن از سختى هاى اين دو – سه سال … از دردى كه از زبون كس ديگه اى نشنيده بودم . يه جور احساس هم دردى شديد . حرفايى كه به كس ِ ديگه اى تا حالا نگفته بودم . از كمك ِ بزرگى كه يه دوست ( حالا بايد بگم يه دوست خيلى خيلى خوب ) بهم كرد .

وقتى تو نمى خواى كه خيلى حرفام رو بهت بگم …

از دوست ِ خوبم ممنونم .

 

( شنبه / 25خرداد / 87 )

 

 

 

 

غروب غريبانه

 

سلام   اى   غروب    غريبانه ى   من     . . .

 

 

  ( جمعه / 24 خرداد / 87 )

 

 

 

 

 

 

 

                                        علت   عاشق   ز علت ها   جداست 

          عشق   اصطرلاب  اسرار   خداست

بعضى وقتا يه اتفاقاتى مى افته كه تمام وجود آدم رو يه احساس سرخوشى , يه چيزى فراتر از شادى بيشتر از خوشحالى , يه جور حلاوتى كه از دل برخاسته و بر دل مى شينه در بر مى گيره .

اين بيت بالا يه خاطره ى شيرينى از تو برام ساخته , به احساسى معتقدم , هر زمان اتفاقى ميافته و ريشه ى اين اعتقاد رو در قلب من مستحكم تر مى كنه … ايمانم هر روز افزون تر از ديروز ميشه .

 

بله , حضرت مولانا درست فرمودن :

عـشـق آن اسـت كـه حـيـرانـت كند         بى نـيـاز از كـفـر و ايـمـانـت كـنـد  

 

يه رباعى هم از ابو  سعيد ابوالخير ( كه چه بسيار رباعيات زيبايى داره ) به عنوان شاهد :

عاشق تو یقین دان که مسلمان نبود        در مذهب عشق کفر و ایمـان نبـود

در عشق تن و عقل و دل و جان نـبود        هرکس که چنین نگشت او آن نبود

 

ريحانه, جواب حرفى رو كه يك شنبه ى هفته ى پيش ( 12 خرداد )  بهم زدى رو تو بيت آخر رباعى بالا گرفتى ؟!

 

u divoooneeeeeeeeeeee pesar!   : Reyhane Kz

 

در انكارش نمى كوشم , البته همون موقع جوابت رو دادم !

 تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقى :Saeed

 

 

( پنج شنبه / 23 خرداد / 87 )